و گفتهاند كه ضعيف حالان به سماع محتاج باشند . اقويا را سماع حاجت نيايد . جهت آنك دون كسى باشد كه او را مزعجى بايد كه تا شوق او را برانگيزاند .
شعر
عشق را مطرب از درون باشد
مرتبهء مرد صاحب قوّه از آن عالىتر است كه سماع درو اثر تواند كردن . فرزندگمكرده محتاج نوحهگر نباشد !
شعر
سيل مر سنگ را بگرداند * چون به دريا رسد فروماند
شعر
و الوجد يطرب من فى الوجد راحته * و الوجد عند حضور الحقّ مفقود
سماع قومى را همچو غذاست كه قوام كار ايشان بىاو نتواند بودن ، و قومى را همچون داروست كه با او شفا يابند و از تعب وقت برآسايند ، و قومى را چون بادبيزن است كه مگس تفرقه را به او پرانند و خود را مشغول دارند .
شيخ عبد الرحمن سلمىّ مىگويد كه سماع طايفهاى را نقصان است ، ولى طايفهاى را زيادتى حال . مثل او همچون شمشير است كه هم كشتن دشمن را مىشايد و هم كشتن دوست را . يا همچو آفتاب است كه چيزى را به صلاح مىآرد و چيزى [ را ] مىسوزاند و فاسد مىكند . سماع به مستمع تعلّق مىدارد تا چه مىشنود و از كه مىشنود .
و شيخ شبلى اين بيت را بشنيد كه يكى مىخواند :
شعر
اسائل عن ليلى فهل من مخبر * يكون علم بها اين تنزل
شيخ شبلى نعرهاى زد و گفت : « لا و اللّه ! ما فى الدارين عنه مخبر ! »
در حضرت شيخ العالم سيف الدين باخرزى رضوان اللّه عليه مغنّى اين ابيات برگفت كه :
در عشق تو كس را حسب و نام نماند * عشقت چو شد آغاز سرانجام نماند