دردا و دريغا كه بماند ره عشقت * نارفته تمامى و مرا گام نماند
از قصهء اندوه تو خواهم كه بگويم * از قصّه بسى ماند و ايّام نماند
شيخ نعرهاى زد و در وجد آمد و برخاست .
هر كه را وجد صحيح باشد علامتش آن است كه آن كس محفوظ باشد كه مذمّت هيچ حالى به زبان او نرود .
و گفتهاند كه وجد سرّى است از صفات باطن ، چنانك طاعت سرّى است از صفات ظاهر ، و صفات ظاهر حركت و سكون است و صفات باطن احوال و اخلاق است .
شيخ ابو سعيد بن ابى الخير قدّس اللّه روحه از اصحاب سؤال كرد كه در قرآن كجاست اين كه نظم
صاحب خبران دارم آنجا كه تو هستى * تا جمله مرا هستى يا عهد شكستى
گفتند اين هيچ جاى نيست . شيخ فرمود قال اللّه تعالى : « و هم
يَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ بَلى وَ رُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ . »
و من آداب الصّوفيّة
وقتى كه خواهند تا سماع كنند اگر شيخ حاضر باشد بىاجازت او سماع نكنند .
در سماع بايد كه كسى كه بر طريقت اهل تصوّف نبود در ميان جمع حاضر نشود .
و از كسانى كه بر جادّهء طريقت باشند كسى كه به سماع قايل و راغب نباشد هم بايد كه حاضر نشود كه وجود او جمع را قبض آرد ، از بهر آنك كسى كه صوفى باشد و به سماع مايل نبود كراهت او هرآينه من حيث الطّبيعة و الطّريقة نباشد . جهت آنك هر نفسى كه هست طبعا و طريقة به سماع مايل است نه كاره . پس هرآينه آن صوفى مشاهد حالتى گشته باشد كه از سماع اعلى باشد و هر آن معنى كه عالىتر باشد حكم و سلطنت او بر نفوس سامعان غالبتر آيد ، پس نشايد كه او نيز حاضر باشد .
و شرط مستمعان آن است كه اجتماع ايشان بر يك دل و بر يك همّت و يك جهت باشد و قوّال نيز از