لو دعا منادى حبّكم * لاجبته من ضيق لحدى
او قيل يوم الحشر من قتل * ى الهوى ناديت وحدى
شعر
دردى است درين دلم نهانى * كان درد مرا دوا تو دانى
چون مرهم بيدلان تو سازى * در درد دلم فرونمانى
يا رب به در كه باز گردم * گر تو ز درِ خودم برانى
گر پاى سگى در تو كوبد * دانم كه تو ضايعش نمانى
از من گنه آيد و من اينم * و ز تو كرم آيد و تو آنى
گفتم « ارنى » و نيست گشتم * از بيم جواب « لنترانى »
سديد الدّين نعرهاى زد و از پاى در افتاد و جان تسليم كرد . بامداد در نماز جنازهء او شيخ العالم دو دست مىفشاند و تا پيش جنازهء او مىخراميد ، مستوار ، و به پشت باز مىگشت و باز پيش جنازه مىرفت و باز مىآمد و مىگفت « شاباش ! شاباش ! » آن مراتب و تشريفات حال او را مىديد و مست گشته بود و تحسين مىكرد .
و اصلا جوانان بىريش را در سماع برخاستن و حركت كردن هيچ رخصت نيست . و اكثر مشايخ حضور ايشان را نيز در مجالس سماع مكروه داشتهاند و هر چه گاه اصحاب وقت به جدّ در كار باشند جائز نيست كه ياران ديگر به تكلّف و طريق موافقت درآيند و انبوهى كنند و زحمت دهند .
حكايت ذو النّون مصرى چون به بغداد آمد جماعتى با قوّال به خدمت او رفتند و اجازت طلبيدند كه چيزى برگويند . شيخ اجازت فرمود . قوّال اين شعر آغاز كرد :
شعر
صفير هواك عذّبنى * فكيف به اذا احتنكا
و انت جمعت من قلبى * هوى قد كان مشتركا
اما ترثى لمكتعب * اذا ضجك الخلق بكى