آرام گيرد كه از خداى خبر ندارد ، تا بندهاى كه با ياد حقّ چنان انس گيرد كه از خود خبر ندارد .
حكايت ابو الحسين نورى رحمة اللّه عليه شبى از گويندهاى اين بيت بشنيد كه :
ما زلت انزل من ودادك منزلا * يتحيّر الالباب دون نزوله
معنى بيت آن است كه هميشه از دوستى تو در منزلى نزول كردهام كه عقلها چون آنجا رسد حيران شود . از ذوق اين بيت جرعهاى به مذاق جان شيخ رسيد كه او را از خود بستد . مرغ جانش از لذّت اين سخن در رقص و اضطراب آمد . چون ديوانهء زنجير گسسته در شب تاريك صحرا گرفت . به واديى درافتاد كه هامونش همه نى بود ، بريده و قلم كرده . تا وقت صبح بر سر بيخهاى نى از فراز به نشيب مىآمد و از نشيب به هوا برمىرفت و گوشتش از استخوان پاره پاره جدا مىشد و او در لذّت مناجات و حلاوت مسامره چنان مستغرق بود كه از آنچ بر تن او مىرفت خبر نداشت . تا هم در آن حالت فرورفت و جان به حقّ تسليم كرد .
بيت
هر كه دانست كه منزلگه معشوقه كجاست * مدّعى باشد اگر بر سر پيكان نرود !
آرى سوختگان مهر او را غم سر نيست ، غم سوداى اوست . كشتگان درد او را غم دل نيست ، غم مهر اوست . بندهء محبّ را اين فخر بس است كه دل خستهء خود را فداى خداى كند .
بيت
حاشا كه دلم را ز غمت بگزيرد * يا با غم تو مهر كسى بپذيرد
گر خسته دل مرا به صد پاره كنند * هر پاره ز عشق تو به دردى ميرد
و شرط آن است كه سماع را به طيب و لهو نشنوند .
ابو القاسم « 1 » نصرآبادى به سماع مولع بود . او را گفتند كه در باب سماع افراط مىكنى ! گفت كه در مجامع به سماع مشغول باشيم بهتر از آن باشد كه بنشينيم و غيبت كنيم . اين جواب او به شيخ ابو عمرو بن نجيد رسيد . گفت هيهات يا ابا القاسم ! يكى زلّت در سماع بدتر از چندينساله غيبت مردم ! جهت آنك غيبت جنايت و معصيت است در حقّ همچو خودى .
هامش
( 1 ) - اصل : ابو القسم .