مشايخ گفتهاند هر كه در عزّت دنيا با سلطانان شريك شود در مذلّت آخرت هم با ايشا [ ن ] شريك گردد .
و گفتهاند تقرّب اشرار به اخيار صلاح كار هر دو طايفه است ، و تقرّب اخيار به اشرار فتنه و بلاى هر دو طايفه است .
سلطان سنجر را شوق خدمت شيخ ابو الحسن خرقانى بود . يكى از وزرا رفت تا شيخ را بيارد .
شيخ را در صحرا يافت . بيل در دست آب مىداشت . گفت سلطان ترا مىطلبد . گفت ما را پرواى صحبت او نيست . نمىآيم . وزير گفت خداى فرموده است :
« أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ »
. شيخ فرمود ما در
« أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ »
چنان مستغرق گشتهايم كه به « اوليالامر » نمىپردازيم .
و هر كه مضطرّ گردد و به حضرت حكّام درآيد بايد كه ايشان را به صلاح خواند و از خداى ياد دهد و موعظت گويد و به قدر قوّت خود انكار كار ايشان كند ، و بعضى از مشايخ به سلاطين تقرّب كردهاند به جهت مصالح مردم را .
زيد بن اسلم مىگويد كه يكى از انبيا بوده است كه ملك وقت خود را ركاب نيز مىگرفته است و مرادش آن بوده است كه تا ملك با او الفت گيرد و دوست شود تا او حاجات حقّ را كفايت كند و كار مردم با او بسازد ، قال ابن عطاء : « لئن يراءى الرّجل سنين ليكتسب جاها يعيش مؤمن بجاهه ، انجى له من ان يخلص العمل لنجاة نفسه . »
و صحبت با كافّهء خلق چنا [ ن ] مىبايد كردن كه ابو ضمضم رضى اللّه عنه كرده رسول صلّى اللّه عليه و سلّم صحابه را فرمود « 1 » عاجزيت شما كه همچو ابو ضمضم باشيد ؟ و عمل ابو ضمضم آن بود كه بامداد و شبانگاه مىگفت اى بار خداى من نفس و عرض خود را به تو بخشيدم ، اى بار خداى من عرض خود را بر بندگان تو صدقه كردم ، اگر مرا دشنام دهند باز دشنام ندهم ، و اگر بر من ظلم كنند باز ظلم نكنم .
شيخ ابو عبد اللّه خفيف مىگويد كه به مكّه در آمدم و به خدمت ابو عمر و زجاج رفتم و
هامش
( 1 ) - پس از « فرمود » يك الف كه ظاهرا زائد مىنمايد وجود دارد .