آن را نيز كفايت كنم ، يا خود اگر كارى فرمايد مىگويد صبر كن كه من به نماز خواهم رفتن يا به فلان موضع خواهم رفتن در راه اين كار را تمام كنم ، اين چنين كسان كاهلان باشند و در نفس خود عاجز و در راه فقر و مريدى مشرك بوند و تا مادام كه به اين صفت باشند بوى توحيد به مشام ايشان نرسد كه در حقايق چنين يافته شده است كه توحيد حاصل نشود الّا كسى را كه حركت او واحد باشد و متعلّق به واحد باشد .
و هرگاه مريد به حركتى واحده دو امر خواهد تا بكند ، مثلا از براى نماز بيرون آيد و حاجتى كه به بازار داشته باشد از خريدن يا فروختن با نماز جمع كند و به حركت خروج واحده نماز و آن حاجت ديگر را خواهد تا بگزارد هرگز بوى وحدت به مشام دل او نرسد و ذوق توحيد اصلا نيابد .
و شيخ العالم سيف الدين باخرزى رضوان اللّه عليه فرموده است كه كمال خدمت در تعجيل است .
و ديگر فرموده است كه جوانان در خانقاه بايد كه دائم ميان بر بسته و آستين بر زده باشند « 1 » ، يعنى مهيّا و مترصّد خدمت باشند .
وقتى خاطر مبارك شيخ عالم از غلامى غبار يافته بود و غلام نمىدانست كه سبب چيست .
هر كسى را شفيع مىانگيخت و به خواصّ توسّل مىجست . تا يكى از حضرت شيخ عالم پرسيد كه ازين خادم چه صادر شده است كه موجب عدم التفات شماست ؟ شيخ عالم فرمود ازو تقصيرى نيامده است ! لكن رنجش ما ازو آن است كه هر چه در خاطر ما مىگذرد او آن را چرا در نمىيابد و ناگفته آن خدمت را بجاى نمىآرد . يعنى كه استعداد و حدس اين غلام چنان است كه اگر به همّت متوجّه و حاضر خاطر ما شود بداند كه ما را چه خدمت مىبايد .
ناگفته بداند و اقدام نمايد . تا گفتن نيز حاجت نيايد .
و بر مريد واجب است كه هر شرطى كه شيخ برو كند او به آن وفا كند . اگر صعب باشد و گر سهل كه طريق خداى طريق مجاهده و مكاره است . طريق راحت و آسانى نيست .
هامش
( 1 ) - اصل : باشد .