و اگر مريد را اتّفاق افتد كه به حضور شيخ به مجلس سماع حاضر آيد و در آن سماع بر وى واردى فرود آيد بايد كه اصلا حركت نكند تا از خود با خبر باشد و چون از خود ربوده شود يعنى چنان مخطوف « 1 » گردد كه اين مجلس و اهل مجلس را نداند و زمزمهء قول نشنود و از كون اصلا خبرش نماند . اگر با چنين صفات حركت كند آن حركت ازو نبوده باشد ، از غير او باشد - و به وارد بوده باشد نه به نفس او . بر وى حرج و گرفت نباشد .
لكن واجب آن است كه چون به حسّ خود بازآيد در زمان بنشيند كه اگر ننشيند و يا خود همچنان حركت كند منافق باشد .
و اگر در سماع در زمان قيام و حركت از مريد چيزى بيفتد او نتواند كه آن چيز را باز قبول كند يا ردّ كند . حكم آن به شيخ او مصروف است ، خاصّه هر چه شيخ فرمايد آن بايد كردن .
و بر شيخ واجب آن است كه آنچ از مريد بيفتد باز به او ردّ نكند و حاضران را هم نگذارد كه به آن خرقهء افتادهء او تبرّك نمايند ، چه در اينجا مضرّت حال مريد است . پس بايد كه آن را به قوّال دهند .
و بر شيخ واجب است كه مريد را برين حركت كردن در سماع عتاب نمايد با آنك از حالت فنا بوده باشد ، كه آن عتاب حضور مريد را قوّت دهد و همّت او را عالى گرداند ، و چون همّت عالىتر گردد بعد از آن وارد نيز همچنان عالىتر فرود آيد به قدر استعداد او .
و شرط مريد آن است كه در حقّ شيخ اعتقاد كند كه بر شريعت خداى تعالى است ، و هر چه شيخ مىكند به قدرت و قوّت پروردگار و الهام و امر او مىكند و حال شيخ را به ميزان خود نسنجد ، كه وقت باشد كه از شيخ فعلى صادر گردد كه صورت آن فعل در ظاهر مذموم باشد و در باطن و حقيقت محمود . پس واجب كند كه آن را تسليم كنى . چنانك مثلا مرد باشد كه كاس خمر به دست گيرد و خداى تعالى آن را در دهان او عسل گرداند و بيننده خمر پندارد و آن عسل باشد . امّا بدانك اين معنى در هر كس نباشد . كسى را كه جملهء احوال او و
هامش
( 1 ) - اصل : محطوف ( تصحيح از محمد تقى دانشپژوه ) .