به چيزى كه ضرورت نبود نظر نكند ، همچنانك فضول كلام مكروه است ، فضول نظر هم مكروه است .
بعضى از عزيزان را از صورت و صفت همنشين « 1 » او پرسيدهاند ، بيان كردن ندانستهاند كه در همنشين نيز چندان نظر نكردهاند كه بيان او توانند دادن ، فكيف اگر صفت و صورت شيخ او پرسند خود چگونه نشان دهد كه آن محل هيبت و حيا و جلال است .
مريدان بايد كه در حضرت شيوخ چنان نشينند كه گوئى سلطان قاهر آمده است تا ايشان را عقوبت كند و ايشان در عين خوفند .
شعر
كانّما طيّر طير فوق رءوسهم * لا خوف ظلم و لكن خوف اجلال
شيخ شمس الدين امامزاده سالهاى دراز مريد و ملازم عتبهء شيخ عالم سيف الدين باخرزى بود ، رضوان اللّه عليه ، و هرگز روى شيخ را چنان نديده بود كه نشان باز توانستى دادن . بدان سبب كه در حضور شيخ هرگز سر را بر نياورده بود و تمام در جمال شيخ نظر نكرده بود . روزى پسر اين شمس الدين با پدر مىگفت كه اى بابا امروز شيخ عالم را ديدم . چشمهاى شيخ بهغايت سياه است .
شمس الدين بانگ برو زد كه اى بىادب تو چگونه در روى شيخ نظر كردى كه من در عمر نتوانستهام كه در حضرت شيخ سر بردارم و چشم باز كنم و در روى شيخ نظر كنم ! من از روى شيخ عالم نشان نمىتوانم دادن ! تو بىادب چگونه از چشم شيخ نشان مىتوانى دادن ؟
بيت
هر كه او را ادب خدمت شاهان نبود * گرد اين در مگذاريد كه سلطان اينجاست
و بر مريد واجب آن است كه چنانك نظر را محافظت مىكند كلام و سمع و همه حركات خود را محافظت نمايد و سخن نگويد و حركت نكند و گوش ننهد ، الّا براى چيزى كه آن فريضه باشد يا در وى فضيلتى باشد . و هر چه فريضه يا فضيلت نبود زبان و گوش و جوارح را از آن نگاه دارد .
هامش
( 1 ) - ( - همنشينى ) .