به اين صفت نبود در مريدى تمام نباشد تا به شيخى خود چه رسد و كجا رسد و هرگز خود نرسد .
مشايخ گفتهاند هر كس كه عيوب افعال و رعونات نفس خود را نبيند و نداند و نفس را تأديب نكند و در ازالت « 1 » آن صفات جهد ننمايد آن كس اقتدار را نشايد .
و بعد از ورع مريد بايد كه به محاسبهء نفس مشغول گردد ، يعنى افزونى و نقصان حال او را تفقّد كند و باز طلبد ، و هر روزى بلك هر زمانى بنگرد كه بر وى چه عمل است كردنى و از وى چه در وجود آمده است ناكردنى .
و هر چيزى كه به هر وقتى بر نفس عارض گردد از خير و شرّ بر شيخ خود عرض كند كه در مثل است « ليس بلبيب من لم يصف ما به للطبيب » ، هر كه بيمارى از طبيب پنهان دارد به مرضى عظيمتر گرفتار گردد .
شيخ ابو محمد سلمه قدّس اللّه روحه مىفرمايد هر مريدى كه در يك شبانه روز چندين مسئله در طريقت او را پيش افتاده نشود و حلّ نكند او سالك طريقت نبود .
جماعتى از مريدان و اهل اين رنگ به حضرت شبلى آمدند . شيخ در روزگار ايشان نظر كرد . ديد كه همه از مذاكره غافلاند و از مسائل و احوال طريقت با يكديگر هيچ گفت و شنيدى نمىكنند . اين بيت را بر ايشان خواند :
شعر
كفى حزنا بالواله الصبّ ان يرى * منازل من يهدى معطّلة قفرا
و شرط آن است كه چون از شيخ سؤالى كند بر وجهى نكند كه از شيخ طالب جواب شود . بلك واجب آن است كه آنچ او را به خاطر در آمده باشد يا وصفى كه بر وى طارى گشته باشد به طريق وصف و حكايت گويد . اگر شيخ خود جوابى فرمايد نيكو ، و اگر نه مريد مريد جواب را طلب ندارد . و آن وصف حال خود را نيز به نام سؤال نكند . و اگر اين صفت حال خود را به جهت آن ادا كند تا شيخ به جواب مشغول گردد آن سؤال باشد و ترك ادب شود و نشايد كردن .
و هر حالى و معنى كه در سر وى طارى گردد اصلا بايد كه از شيخ پوشيده ندارد كه
هامش
( 1 ) - اصل : ازلت .