كند و بعد از آن اين مريد را درين خلوتخانه بنشاند تا فتح باب دل بر مريد زود شود و خير و بركه به تعجيل به او رسد .
و شيخ نگذارد كه بىحضور او مريدان جمعيّت كنند و بهم نشينند .
و بر شيخ واجب است كه بر هيچ حركتى « 1 » از حركات و سرّى از اسرار خود تا طعام و شراب و نوم و يقظه و غير اينها مريد را مطّلع نگرداند كه نبايد كه چون بر امور شيخ واقف گردد از ضعف و نادانى خود منزلت شيخ در چشم او نقصان بدهد و آن زيان كار او باشد .
و واجب است كه چون مريد خلوتى را بيند كه از زاويهء خود بيرون آمده است ازو باز طلبد كه چرا بيرون آمدى ! اگر به جهت وضو بيرون آمده است نيكو و اگر حالى بر وى طارى شده باشد كه بيرون آمده است تا با شيخ آن را گويد شيخ بايد كه او را منع كند و توبيخ كند و گويد اگر تو را حضور من مىبايست و بر تو حالى نازل شده بود كه محتاج حضور من بودى چرا به قوّهء صدق خود مرا طلب نداشتى و همّت خود را به من متوجّه نكردى تا صدق و توجّه همّت تو مرا در حركت آوردى تا من پيش تو آمدمى ، و بدين سخن بر مريد عتاب و عقاب كند به وجهى كه مصلحت داند از هجران يا اعراض ، و او را گويد كه از خلوتخانهء خود حركت مكن تا به ضرورت همّت مريد بزرگ شود و بتدريج همّت و صدق را در حركت آوردن و از وى كارها پديد كردن بياموزد و دريابد .
شيخ اوحد الدين ابو الفخر كرمانى قدّس اللّه روحه مىگويد ما را شيخى بود از همدان . او را ابو يوسف خواندندى . زيادت از هفتاد سال بر سجّادهء شيخى بود و به غير از نماز جمعه از خانه بيرون نيامدى . كبير الشأن و عظيم القدر بود . روزى در زاويهء بود كه در وى خاطرى حركت كردن پديد آمد بخلاف عادت ، و اين خاطر در باطن او قوّت گرفت و هيچ نمىداند كه به كدام طرف رود . برخاست و بيرون آمد و بر خرى نشست و سر او را رها كرد تا به هر طرف كه خداى خواهد برود . آن خر از دروازهء شهر بيرون آمد و روى به صحرا نهاد و مىرفت
هامش
( 1 ) - اصل : حركى .