بواسطهء شهود تجلّى ذاتى كلى كه از خواصّ او طمس اسما و صفات و افعال و ذوات است ، و استعارت روسياهى از مقام فنا مناسب است .
خاصيّت بياض آن است كه ضوء بصر را منتشر كند ، و عرب چون از كسى كمالى و فضيلتى بينند گويند فلان در ميان قوم و قبيله « ابيض الوجه » است ، و چون بخلاف آن بينند گويند « اسود الوجه » است در ميان قوم . يعنى هيچ خيرى و فضيلتى ندارد ، نى مالى و نى صفتى .
و چون فقير حقيقى كه از همه چيز خالى شده است و از اوصاف ظاهر و باطن اصلى و عارضى و فضائل دينى و دنيايى و كمالات نفسانى و بدنى هيچ چيز را به خود اضافت نمىتواند كردن بلك اضافت به موجد و خالق مىكند كه « اللّه خالق كل شىء » تقديرا و ايجادا .
و چون در ميان اهل دنيا و آخرت او را هيچ چيزى نماند لاستغراقه فى بحر الفناء و المحو و خلّوه بالكلية عن عينه و اثره ، به ضرورت روى سياهى او شود از جهت فناى وجود خود در بحر وجود حق تعالى ، و فناى صفات خود در ساحل صفات حق بالكلية عينا و اثرا ، و پيش اهل آخرت هم روى سياه باشد از جهت عدم ظهور خود به وصف فضيلت و كمال و جاه و حشمت .
و چون نفس فقير را ظهور غيبى و اثرى نماند پس صفات را محلّ ظهور نماند تا در نظر اهل دنيا و آخرت ظاهر شود ، از بهر آنك وصف قايم به نفس شىء شود ، يا به بقاى چيزى از آن شىء ، و فقير را هيچ باقى نمانده است .
پس ازين جهت درويشى روى سياهى هر دو جهان باشد ، و از اينجا گفتهاند كه : « من لم يتحقق بالتجرّد عن الكونين و التفرّد عمّا يتعلّق بالدّارين و بالفناء عن نفسه عينا و اثرا و اسما و خبرا و رسما و نظرا بحيث يكون هو مع اللّه الآن كما كان فى الازل لا عين و لا اثر ، لم يكن فقيرا حقيقيّا » .
و چون اين مقدّمات معلوم شد لايق به درويش آن باشد كه خرقهء او همرنگ حال و مزاج وى باشد تا صورت او از سيرت او خبر دهد و ميان حال خود و حليت و صورت خويش جمع كرده باشد ، پس لايقترين رنگها مر فقير را رنگ سياه است كه اشارت به استهلاك جملهء
أوراد الأحباب وفصوص الآداب ( فارسى ) — صفحة 39
مساهمون: ايرج افشار
ص٣٩