رنگهاست در وى . چنان كه مقام فقر اشارت به استهلاك حقيقت فقر است به وساطت انواع تجليّات الهى غيبى و شهادتى ، « فان التجلّى الاول الغيبى اعطى كلّ شىء خلقه و هو الاستعداد ، و التّجلى الثانى الشهادتى هداه حتى استوفى حقّه . »
و كسانى كه از ظلمت طبيعت و غفلت عادت بواسطهء توبه و سلوك قدم بيرون نهادهاند و به نور دل و توحيد هنوز نرسيدهاند ايشان رنگ كبود پوشند كه اين رنگ ازرق ، متوسط است ميان سفيد و سياه .
يا چنين گوئيم كه سالكانى كه از بدايت و سذاجت و قابليت قدم پيشتر نهادهاند و لكن به كمال فقر اتمّ و اصل نگشتهاند ايشان نيز اگر كبود پوشند شايد ، چه ازرق رنگى است از سادگى سفيدى كه قابل است مر جميع الوان را بيرون آمده است ، و به كمال رنگ سياهى كه از وى بلندتر رنگى نيست و جميع الوان در وى مستغرق و مستهلكاند نرسيده .
و چنانك بعد از رنگ سياه لونى ديگر نيست فقير را نيز بعد از مقام شهود فنا [ ى ] خود در توحيد مقامى ديگر نيست مگر مقام بقا و آن غناست نه فقر ، « و البقاء هو ان يكون اللّه و لا شىء معه كما لم يزل » . از بهر آنك پيش از آنك تجلّى اوّل وى را شيئيّت داده بود اولا شىء بود ، چنانك حق تعالى مىفرمايد :
« أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً »
.
و چون تجلّى اوّل شيئيّت است كه عبارت است از استعداد قبول وجود « من الرحمن قبل ايجاده فلمّا اعطى خلقه و هو شيئيّة فى التجلّى الاوّل الغيبى هداه فى التجلّى الثانى الشهادتى الى ما يستحقه من الوجود . » پس لباس مقام تجلّى اوّل كه معطى است مر شيئيّت را اين است :
« إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ »
.
و لسان مقام تجلّى دوم كه معطى است مر وجود را اين است كه :
« إِنَّما قَوْلُنا لِشَيْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ »
.
و چون قاعدهء « كل شىء يرجع الى اصله » محقّق است جهد بايد كردن تا هر چند زودتر به اصل خود باز روى ، و آن امانتى كه به تو دادهاند به اهل او بازرسانى و آن امانت نيست بجز از هستى ، و مادام كه چيزى از اصل خود يا از وطن اصلى خود دور است در الم فراق است و چون