افتاد و مىخواست كه از نماز بيرون جهد . فاما حق - سبحانه و تعالى - يار شد تا نماز تمام گزاردم . بعد از آن با اخى خلوتى كردم و گفتم در اثناى ذكر ، شراره در جانب سينهء چپ ديده شد ، متبسم گشت و فرحى در باطن ظاهر شد ، و گفت : ترا اين معنى افتاده است ؟
گفتم : بلى .
گفت : الحمد لله ، مرا چون شيخ تلقين ذكر فرمود مدت سالى در مكه به ذكر مشغول بودم بعد از آن در عرفات مرا اين حال افتاد و بر رأى شيخ عرضه داشتم ، شيخ پسنديد و فرمود كه كلمهء لا إله الا الله همچون آهن آتشزنه است و دل همچو سنگ ، و نور ايمان همچو شراره كه در آن سنگ مستكن است ، علامت وصول كلمه به دل ، اين شراره است كه به ظهور آمده و اگر به ذكر حق مشغول شوى چون باطنت مستعد افتاده است زود باشد كه كواكب و انجم و ماه و آفتاب ديده شود . چون او ذكر كواكب كرد ، گفتم : اخى ! مرا اين ساعت بر سر سجاده كواكب درى نامحصوره در نظر آمد . و همگى وجود من به صحت طريقت اقرار كرد . بعد از اين ترك اوراد خود كردم ، مرا چه مىبايد كرد ؟
گفت : شيخ مريدان را به دوام ذكر لا إله الا الله مىفرمايد به شرط نفى ما سوى و اثبات محبت مولى .
گفتم : شيخ تو كيست و نام او چيست ؟
گفت : شيخ من ولى خداست و نام او عبد الرحمن است و از كسرق اسفراين است و در بغداد متوطن است .
4 - بعد از آن به ذكر مشغول شدم و بنياد جماعتخانه و خلوت نهادم و در سال بيست و هفتم كه سنه سبعة و ثمانين و ستمائة بود به خلوت و ذكر مشغول شدم و شوق ديدار شيخ بر من غالب شد . بعد از سالى متوجه [ او ] شدم چون به همدان رسيدم سلطان وقت را معلوم شد 195 - ، كس بر عقب من فرستاد و جبرا مرا بازگردانيد و مدت هشتاد روز مرا پيش خود باز داشت و بخشيان را با من در بحث انداخت و به توفيق حق تعالى همه مغلوب شدند و سلطان وقت را رابطهء عظيم با اين بيچاره بايد آمد ، تا حدى كه ترك سجود اصنام
مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: نجيب مايل هروى
ص٢٥٥