سال و دو ماه در ميان قباه با اين حال ملازم خدمت سلطان ماندم بعد از آن به سبب قلت طعام و منام و كثرت رياضت ضعفى حادث شد در بدن ، كه اطبا از مداوات آن عاجز شدند . اين بيچاره در تبريز از خدمت سلطان اجازت خواست و شانزدهم شعبان سنهء خمس و ثمانين و ستمائة متوجه سمنان گشت و در غرهء رمضان بر سر تربت شيخ حسن سكاكى - قدس الله سره - قباه و كلاه و كمر را بينداخت و لباس صلحا در پوشيد و بر وفق آنچه در قوت القلوب بود مطالعه مىكرد ، اوقات را معمور و انفاس را مضبوط مىداشت و در اثناى آن حالاتى خوش در خواب و بيدارى - چنان كه نفس را ترك ملاذ شهوانى آسان مىشد - مىافتاد تا غره محرم سنهء ست و ثمانين و ستمائة كه حال غلبه كرد و اين بيچاره را خلوت فرمود . فرياد از نهاد خلق برآمد و گفتند : فلانى ديوانه شد . تا ناگاه أخى شرف الدين سعد الله بن حسنويه سمنانى از طرف خراسان برسيد و مصاحب اين بيچاره شد و در طاعات ليلى و نهارى موافقت نمود تا شبى كه اين بيچاره نماز تسبيح مىكرد و او بر سر تنور نشسته بود .
چون سلام نماز باز دادم ديدم كه او سر را مىجنبانيد ، بسيار در او نظر كردم بر همان قاعده سر مىجنبانيد . گفتم : اخى ! گردنت درد مىكند ؟ گفت : نى .
گفتم : سر چرا مىجنبانى ؟
گفت : ذكر مىگويم .
گفتم : چه ذكر مىگويى ؟
گفت : لا إله الا الله .
گفتم : چون ذكر مىگويى ؟ بارى لا إله الا الله الملك الحق المبين محمد رسول الله صادق الوعد الامين بگوى كه ثواب اين ذكر را بسيار ياد فرمودهاند و هم ذكر ابو بكر صديق - رضى الله عنه - در ميانهء شب اين بوده است .
أخى گفت : مرا شيخى است كه اين ذكر تلقينم داده است تبديل نتوانم كرد .
گفتم : تلقين مرده را دهند ، چه حاجت است كه شيخ ترا تلقين دهد .
مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: نجيب مايل هروى
ص٢٥٣