تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
163 - و به نوعى ديگر ابطال مىكنيم ، مىگوييم : متحد عين متحد به هست يا نه . اگر هست اتحاد نيست ؛ از آنكه اتحاد ميان دو چيز درست باشد . و چون عين باشد يكى باشد ، و اگر عين نيست خالى نباشد از آنكه واجب باشد يا نه . اگر واجب باشد 163 شرك لازم آيد ، و شرك منفى است به برهانى كه در سابق ذكر رفته است . و اگر واجب نباشد خالى نباشد از آنكه ممتنع باشد يا نه . اگر ممتنع باشد ايجاد موجود به معدوم محال باشد . و ممتنع معدوم حقيقى است . اگر ممتنع نباشد ، لازم آيد كه ممتنع باشد و اتحاد ممكن حادث به واجب قديم محال است از آنكه بطلان وجوب و تعين او لازم مىآيد 164 و آن محال است . پس اتحاد محال آمد . 164 - و اما بطلان حلول ؛ مىگوييم : حال خالى نباشد از آنكه عين محل باشد يا نه . اگر نيست واجب باشد يا نه . اگر نباشد ممتنع باشد يا نه . اگر نباشد لازم آيد كه ممكن باشد . پس به همان طريق كه در اتحاد ، بطلان آن ثابت شد در حلول نيز ثابت باشد . 165 - و به نوعى ديگر مىگوييم : حال به كليت خود حلول مىكند در محل يا نه . اگر به كليت حلول مىكند متحيز شود ، و واجب از تحيز منزه . و اگر به كليت حلول نمىكند تجزيه و تبعيض واقع [ شود ] و حق تعالى منزه [ است ] از آن . پس قول به حلول باطل باشد 165 . 166 - و اما بطلان تناسخ ؛ مىگوييم : نسخ را نهايتى هست يا نه ؟ اگر هست تناسخ باطل [ است ] بر مدعاى آن جماعت كه مىگويند : ثواب و عقاب جز در صورت تناسخ در اين عالم محال است ، و اثبات عالم آخرت نمىكنند ، و غير از اين عالم شهادت ، مىگويند : عالمى ديگر نيست و نباشد . و اگر نهايتى نيست ، مىگوييم : كمال مطلوب از نسخ خالى نباشد از آنكه به ملك باشد يا به دين ، يا به هر دو يا به هيچ هر دو 166 . اگر به هيچ هر دو است آن كمال وجود ندارد . و اگر به ملك باشد ، مىگوييم : نفس اسكندر - كه سلطان روى زمين شد - بعد خلع بدنه المجعول 167 و خرابه به كدام بدن ديگر تعلق ساخت كه سلطان روى زمين شد . و چون نشد لازم آيد كه بعد وصوله الى الكمال