مراد من از مركب ما وجد من ائتلاف الجوهرين فقط فى زمان است . و بر حقيقت اين معانى مطلع نشوى تا آن نقش را در خود نبينى 150 .
157 - بعد از اين [ بدان ] كه چون فيوض متواتره از بالا فايض مىشود و سبب آنكه كرهء خاك مطلق است از او نفوذ ممكن نه ، و به دو متحد شدن چون علت جنسيت مفقود محال ، على سبيل العروج ، تا به اصول خود و اصل شوند رجوع واجب شده .
آن ره كه من آمدم كدام است اى جان * تا باز روم كه كار خام است اى جان
در هر گامى هزار دام است اى جان * نامردان را عشق حرام است اى جان
- كه
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ
[ 89 / 27 - 28 ] زيرا
به غربتستان چندين بنماند كس * بازآى كه در غربت قدر تو نداند كس
مقرر است و
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ
[ 21 / 35 ] محقق . اول قدم كه در مقام عروج از مركز خاك بالا نهاد نامش معدن شد 151 ، و دوم را نبات ، و سيم را حيوان ، و چهارم را - كه آخر التراكيب است و اخص الانواع الداخلة تحت جنس الحيوان - خاتم المواليد نام ايشان شد ؛ از آنكه فى الحقيقة او انسى است غيبى به اعتبار لطيفهء مدركه باقيهء او ، كه بدان حق خود از عالم غيب جذب مىتواند كرد ؛ و انسى است شهادى ، به اعتبار بشريت و حس و حركت اختيارى و صفات حيوانى ، كه بدان در عالم شهادت حظ خود استيفا مىتواند كرد . و هر يك از معدن و نبات و حيوان و انسان را فيضى معين آيد مخصوص به علويات و اوليات و نقطات .
چنان كه در حصر ، بيان كردهايم .
158 - و مجموعهء فيوض متفرقه انسان آمد . ظاهر او كه به حس مىتوان ديد بر مثال عالم شهادت است . و باطن او كه به عقل در مىتوان يافت بر مثال عالم غيب است . و حروف و اباجاد و كلمات او بر مثال مواليد ثلاثه . و كلام كامل او بر مثال انسان كه نوع خاص حيوان است ، و به حكم اول الفكر آخر العمل آخرين موجودات است و بعد از او هيچ تركيبى نه . و حق تعالى در اتمام به نيت او - كه ابتداى تخميرش بىواسطه بود كقوله : خمرت طينة