تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
اللسان و لسان القلم . راست مىگويد . 72 - اگر گويند كه حق تعالى مىفرمايد :
أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً
[ 19 / 67 ] و حق ايشان را قبل الخلق مىگويد . گوييم : مراد حق از اين شىء ، شىء شهادى است . يعنى : لم يك شيئا فى عالم الشهادة . 73 - و بعضى كه مىگويند : شىء است به اعتبار آنكه حق تعالى مىفرمايد :
إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ
. [ 22 / 1 ] و آن معدوم نسبى است ؛ راست مىگويد . هيچ هر دو 63 را تكفير نتوان كرد . و ليكن ببايد دانستن كه شىء از آن بيرون نيست كه وجود او واجب است كه باشد ازلا و ابدا يا نه ؟ اگر هست آن شىء حقيقى است و اگر نيست از آن بيرون نيست كه متساوى الطرفين است در جواز يا نه ؟ اگر هست آن شىء معنوى است . و آن بر دو قسم است : شهادى است و غيبى 64 است . غيبى را به اعتبارى شايد كه شىء گويند . چنان كه مىفرمايد :
إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ
[ 22 / 1 ] و به اعتبارى شايد كه نگويند . چنان كه مىفرمايد :
وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً
. [ 19 / 67 ] 74 - فاما حقيقت آن است كه هرچه در علم حق بوده كه در حينى از احيان به ظهور آيد ، آن شىء معنوى است و ممكن الوجود است . و اگر نيست ، آن را شىء لفظى مىگوييم كه از زفان قلم 65 يا قلم زفان بيرون مىافتد . 75 - و بيقين مىبايد دانستن 66 كه باطل حقيقى وجود ندارد . و آنچه مردم را باطل مىنمايد ، و وجودى دارد ؛ آن باطل نسبى است . بر مثال آنكه پوست خربزه در حق آدمى باطل است ، فاما حيوان را در اينجا 67 حق است و زبلى 142 - كه [ از ] حيوان جدا شد اگر چه در حق حيوان باطل است و ليكن در حق نبات حق است . و چون نبات از آن حق خود برداشت به اصل خود كه خاك است راجع شد . پس بالحقيقة باطل وجود ندارد ، و آنچه وجود دارد باطل نسبى است . و هركه نه همچنين داند ، بر ظن 68 خطاست . آخر نمىشنوى كه حق مىفرمايد :
وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ
. [ 38 / 27 ] و مراد از اين باطل ، باطل حقيقى است ، و از آنچه مىفرمايد :
ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ
. [ 22 / 62 ] باطل