چنان مستغرق بود كه گاهگاه قدم در تعطيل مىنهاد ، و سر وان من شىء الا يسبح بحمده آشكار شد ، و حكمت :
و فى كل شىء له آية * تدل على انه واحد
- روشن گشت . اما از حقيقت كار كه مطلب دل بود در ملك و ملكوت آفاق كس را خبر نبود ؛ از بهر آنكه اشرف موجودات در آفاق عقل بود و از ذوق عشق بىنصيب و به خود نازان . دل گفت :
قطعه
كار نازك دلان رعنا نيست * سنگ زيرين آسيا بودن
مرد بايد كه در كشاكش عشق * سنگ زيرين آسيا باشد
و اين نصيب خاك و خاكيان افتاد . همچنانكه در عالم آفاق مادرم خاك سنگ زيرين آسياى موجودات افتاد ، در عالم انفس نيز فرزند چالاك او سنگ زيرين آسياى عشق تواند بود
بيت
گر عشق نبودى و غم عشق نبودى * چندين سخن نغز كه گفتى كه شنيدى
ور باد نبودى كه سر زلف ربودى * رخسارهء معشوق به عاشق كه نمودى
40 - چون از اين حالها تمام با خود آمدم ، گفتم با دل كه اگر كسى گويد كه 116 ما چون دانيم اين ترتيبى كه تو در ملك و ملكوت عالم آفاق تقرير مىكنى ، بر اين نسق است ، جواب چه گويم ؟ دل متفكر شد ، ناگاه الهام آمد كه بگو : بعضى اجسام ديدم متحرك ، دانستم كه او را محركى مىبايد ، دانستم كه غير از جسم لطيفهاى ديگر است كه محرك اوست 117 . از اينجا نفس را دانستم . و در بعضى ذوات النفوس نظر كردم ايشان را به زينت عقل مزين يافتم ، دانستم كه بالاى نفس لطيفهاى ديگر هست كه تا آن لطيفه به نفس پيوسته بود ، او از حليت عقل عاطل نبود 118 . بر اين نسق عقل را بالاى نفس اثبات كرديم . و در بعضى ذوات كماليتى يافتم كه هم بعضى از ذوات العقول از لباس آن كمال عارى بودند 119 . دانستم كه بالاى لطيفهء عقل لطيفهاى ديگر هست كه اين كمال از او فايض مىشود . پس روح را - كه در ملكوت عالم