تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
عناصر منفعل نمىشوند 69 ؟ گفت : از آن سبب كه انفعال را علت جنسيت بايد كه الجنسية علة الضم 70 94 - . و آنجا ميان افلاك 71 و عناصر و طبايع را اين جنسيت هست ، و اينجا نيست كه ايشان اجسام‌اند و ما جواهر . از ما افلاك را حركت بايد آمد 72 ، فاعل شدند ، عناصر از حركت ايشان منفعل شدند ، مواليد حاصل آمدند . 27 - دل او را وداع كرد و روى به عالم عقل نهاد . چون آنجا رسيد ، عالمى باشكوه و هيبت و وقار يافت ، نظامى و ترتيبى عجب در وى ديد كه جاى ديگر نيافته بود 73 ، بلكه هر عجايبى كه در فلك ثوابت ديده بود ، صور آن 74 اينجا در نورانيت صرف ديد ، و دانست كه فلك ثوابت مظهر عالم عقل است . همچنان‌كه كرهء خاك مظهر فلك الثوابت بود و اسرار بسيار در ضمن آن معلوم شد . اما چون در كشف سالك فايده‌اى نيافت 75 ، عنان بيان باز كشيد . 28 - فىالجمله هر يكى از آن صور نورانى مىآمدند و دل را خوشامد مىكردند 76 . چون دل را با ايشان انسى حاصل آمد ، خواست كه سؤال كند ، ايشان را چنان مستغرق تسبيح و تقديس و تنزيه حق ديد 77 كه هيچ جاى سؤال نيافت . مع هذا دل را صبر نماند و از مطلوب خود هيچ نشانى نمىيافت غير از آنكه 78 ايشان را در وحدانيت غالى مىديد . چنان كه از غايت تنزيه نزديك بود كه قدم به دايرهء تعطيل نهند 79 . دل زبان بگشاد و گفت : مىخواهم تا بدانم كه اصل شما چيست ؟ گفتند : خالق ما واجب الوجود است و به حضرت او از همه مقرب‌تريم . و هر تعقل كه در همه موجودات مىبينى از پرتو نور ماست . دايما به تسبيح ذات مقدس مبدع خود مشغول‌ايم . 29 - دل گفت : علم اسامى و صفات پيش ماست ، و اين معنى نيز دانسته‌ايم ، مىخواهيم كه ذات شما بدانيم . روى ترش كردند ، و گفتند كه طلب المحال محال . 30 - دل گفت : اين معرفت در حد امكان داخل نيست . گفتند : هست اما ندانسته‌اى كه حق تعالى از ايجاد محال ، هرچند ممكن است منزه است . 31 - دل گفت : اين همان جمودت 95 - متكلمان است ، از اينجاست كه