نهادهاند . نه حقيقت ماده را مىدانم و نه صورت را مىبينم .
23 - دل آلت و ادوات جسمانى را چون حواس و غيره آنجا بگذاشت و بر گذشت تا به عالم نفس رسيد . و درين سفر چون بىجسم مىبايست رفت ، زحمت ديد ، اما چون رسيد عالم نفس را ديد ، عالمى يافت پرشور 60 ؛ و مناسبتى تمام ميان خود و او ديد ، سلام كرد و گفت : از راه دور آمدم ، در تو بوى آشنايى مىيابم ، ساعتى مرا باش تا اشكالى كه دارم عرضه كنم ؛ باشد كه جوابى شافى 61 يابم ، از اينجا بازگردم . نفس گفت : نتوانم باشيدن ، تو هر سؤالى كه دارى عرضه كن كه من به همهء وجود مىشنوم . مرا عضوى جهت استماع نيست كه حاجت باشد ملتفت به تو گردانيدن . دل گفت : اين شوق تو از كجاست كه تمامت عالم را در حركت آوردهاى ؛ از غايت شوق تو افلاك در خروش و عالم پرجوش است ؟ گفت : اين شوق در من ، حق تعالى آفريده است ، و من به سبب شوق به طلب كمال خود افلاك را در حركت مىدارم ؛ باشد كه روزى به مراد رسم .
24 - دل گفت : اصل تو از چيست 62 ؟ گفت : چندين هزار هزار سال است كه من در سيرم ، كه باشد كه به سر اين سر رسم ، راه بدان نبردهام ، جز اينكه مىدانم كه حق تعالى مرا از عدم بهوجود آورد ؛ نبودم ، بودم داد . شوقى كه مىبينى در نهاد من نهاد ، و در طلب معرفت حقيقت خودم متحير گردانيد .
و اين حركت افلاك كه ديدى سبب غلبات شوق من است به مطلوب .
25 - دل گفت : چه سر است كه حركات افلاك بر يك 63 قرار منتظم است و از آن عالم كون و فساد نامنتظم 64 ؟ گفت : از آن سبب كه ايشان به نفس و عقل نزديكتراند ، و اجرام ايشان در غايت لطافت افتادهاند ، و با وجود لطافت صلابتى تمام 65 دارند ، بدان سبب قوت تحمل پرتو نور نفس 66 و عقل در ايشان موجود از آن است كه حركات 67 ايشان منتظم است به خلاف عالم كون و فساد كه اجرام ايشان به نسبت افلاك ، كثيفتر است 68 و آن عنصرى كه لطيف است صلابت ندارد .
26 - دل گفت : چون است كه تو محرك افلاكى ، و افلاك همچون
مصنفات فارسى ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: نجيب مايل هروى
ص١٣٥