كه اگر از سر وحدت آگاهى * تهمت كافرى بما مپسند
در سه آئينه شاهد ازلى * پرتو از روى تابناك افكند
سه نگردد بريشم ار او را * پرنيان خوانى و حرير و پرند
ما در اين گفتگو كه از يكسو * شد ز ناقوس اين ترانه بلند
كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الا هو
بند سيم
دوش رفتم بكوى بادهفروش * ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسى نغز ديدم و روشن * مير آن بزم پير بادهفروش
چاكران ايستاده صف بر صف * بادهخواران نشسته دوش بدوش
پير در صدر و مىكشان گردش * پارهء مست و پارهء مدهوش
سينه بىكينه و درون صافى * دل پر از گفتگو و لب خاموش
همه را از عنايت ازلى * چشم حقبين و گوش رازنيوش
سخن اين به آن هنيئا لك * پاسخ آن به اين كه بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر * آرزوى دو كون در آغوش