مست افتادم و در آن مستى * به زبانى كه شرح آن نتوان
اين سخن مىشنيدم از اعضا * همه حتى الوريد و الشريان
كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله . . . . الا هو
بند دويم
از تو اى دوست نگسلم پيوند * ور به تيغم برند بند از بند
الحق ارزان بود ز ما صد جان * وز دهان تو نيم شكرخند
اى پدر پند كم ده از عشقم * كه نخواهد شد اهل اين فرزند
پند آنان دهند خلق اىكاش * كه ز عشق تو مىدهندم پند
من ره كوى عافيت دانم * چكنم كاو فتادهام به كمند
در كليسا به دلبرى ترسا * گفتم اى دل به دام تو دربند
اى كه دارد بتار گيسويت * هر سر موى من جدا پيوند
ره به وحدت نيافتن تا كى * ننگ تثليث بر يكى تا چند
نام حق يگانه چون شايد * كه اب و ابن و روح قدس نهند
لب شيرين گشود و با من گفت * وز شكر خنده ريخت از لب قند