بند پنجم
يا ربى پرده از در و ديوار * در تجلى است يا اولو الابصار
شمع جوئى و آفتاب بلند * روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهى بينى * همه عالم مشارق الانوار
كوروَش قائد و عصا طلبى * بهر اين راه روشن هموار
چشم بگشا به گلستان و ببين * جلوه آب صاف در گل و خار
ز آب بىرنگ صد هزاران رنگ * لاله و گل نگر در اين گلزار
پا به راه طلب نه از ره عشق * بهر اين راه توشهء بردار
شود آسان ز عشق كارى چند * كه بود پيش عقل بس دشوار
يار گو بالغدو و الآصال * يار جو بالعشى و الابكار
صد رهت لنترانى ار گويند * بازمىدار ديده بر ديدار
تا به جائى رسى كه مىنرسد * پاى اوهام و ديده افكار
بار يا بى به محفلى كآنجا * جبرئيل امين ندارد بار
اين ره اين توشهء ره اين منزل * مرد راهى اگر بيا و بيار
ور نئى مرد راه چون دگران * يار مىگو و پشت سر مىخار