به خودش آنچنان كند مشغول * كه بمعشوق هم نپردازد
چون كند خانه خالى از اغيار * آنگهى عشق با خود آغازد
حسن خود را برخ بيارايد * روى خود را بزلف بطرازد
بر لب خويش بوسها گيرد * با رخ خويش عشقها بازد
چون درون را ز غم ؟ ؟ ؟ فروگيرد * ناگهان از درون برون تازد
تا به مستى ز خويشتن برود * در جهان اين سخن در اندازد
كه همه اوست هرچه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
ترجيعبند حضرت شاه نعمت اللّه ولى رحمة الله عليه
اى ز مهرت دل خرابآباد * وز غمت جان مستمندان شاد
طاق ابروت قبله خسرو * چشم جادوت فتنه فرهاد
لب لعل تو كامبخش حيات * سر زلفت گرهگشاى مراد
هركه شاگردى غم تو نكرد * كى شود درس عشق را استاد
ما كه ترك مراد خود كرديم * در ره دوست هرچه بادا باد