مدهوش ظلمت شك بنور يقين زائل شد و حجت منكران دين مبين باطل نظم
شكر كز اعجاز كلام مبين * تافت بدل پرتو نور يقين
وسوسه شك بيقين دور شد * سينه از آن آئينه پرنور شد
نور يقين تافت در اقصاى دل * گشت بجان مذهب حقرا سجل
. پس هرك را از ترانه عدالت نغمه به گوش آمد و از خمخانه حقيقت جرعهء نوش كرد از دار الوسوسه شك به مصطبه يقين درآمد و خيالات باطل را همه از دل فراموش كرد آنگه در مزرعه روزگار جز تخم محبت نپاشد و دل صاحبدلان را به تيشه عدالت نخراشد زيرا كه آنچه بكارد همان بردارد و بد نكند هركه خير دارد قطعه
آنكه خبر دارد از عدالت سلطان * تخم بكارد نكو به مزرع اعمال
زانكه هرآن چيز حاصلش شود از زرع * هست نتيجه ز تخم در همه احوال
تخم بدى هركه گشت بار بدى ديد * وانكه نكو كشت تخم گشت نكوحال
. حكايت صاحبدلى را شنيدم در قصر تنهائى نشسته و در آميزش بر رخ اغيار بسته شمشير ذكر مدامش حمايل و سپر فكر تمامش مقابل نه هواى باغ بودش و نه تمناى راغ پيوسته قدم به عرصه مجاهده نهادى و ابواب مشاهده گشادى