كيست زن قابله گفت همان مريضه حامله حكيم گفت وى زنده است هنوز وقت مردن او نيست بارى نبضش به من رسانيد تا بيابم مرض چيست تابوت را درگشادند و ميت را درآورده پيش طبيب نهادند طبيب با حكمت انگشت حذاقت را گشوده نبضش سنجيد و ديده بصارت باز كرده گونه گلگونهاش ديد سوزنى در دست گرفته بر پهلوى ميت فرونمود و گريبان صد چاك مماتش برشته رفو پس رايت كرامت در عرصه لطافت افراخته و نفس عيسوى را با لب معجز بيان آشنا ساخته فرمود برخيز و سجده شكرى بجاى آور كه بىهنگام جام اجل نخوردى و حسرت زندگى در دل خاك نبردى نظم
آب حيوان ريختى در كام جان * بار ديگر زنده گشتى در جهان
نوش كردى از شراب زندگى * خويش افكندى در آب زندگى
بىسبب بر جان نكردى جامه چاك * حسرتى در دل نبردى زير خاك
از دم عيسى وشى جان يافتى * جان فدا تا كرده جانان يافتى
عاقبت ميّت را جان رفته بتن بازگشت و با عمر گرانمايه دمساز از گلخن ممات درآمده در گلشن حيات خراميده و از فراش مرض برخاسته