از خزانه معرفتمان انعامى ده و از ترانه عدالت پيغامى تا از استماع آن مدهوش شويم و از هرزهدرائى خاموش شيشه شك و گمانرا شكسته باده ايقان بنوشيم و سياهى نامه اعمال را شسته جامه روسفيدى بنور افعال بپوشيم
حكايت در نواسنجى عدالت
روزى به قبرستانى در گذر بودم و در بحر آفرينش غوطهور مشعل زرين مهر از سقف سيمين سپهر فروزان بود و صحن زمين از تابش آن سوزان شراره هوا در سر شعلهور شد و پشت پا از عرق جبين تر آفتاب جهانسوز قيامت از مشرق فكرت در فضاى خيال تابان گشت و شاهين ميزان عدالت در عرصه جلال و جمال بصيد طايران اعمال نمايان قوه واهمه دست تصرف در دامن تخيل زده به حفظ تصورات درك معانى مىكرد و از قضاياى دار القضاى ربانى كشف رازهاى نهانى ليكن از تصور اين قضيه تحملى داشت و از تصديق اين رويه تاملى ناگاه كودكى با صورت حزين از گوشهء قامت نوافراخته لب معجز بيان بترنم باز كرد و به خواندن كلام مبين آغاز كه
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ
دل از استماع آن سراپا گوش شد و از نشانهء صهباى حقيقت