سخن نگفتى جز بحلقه عرفان و قدم نزدى جز به دايره ايقان از آنجا كه آفتاب جهانتاب حقيقت از مشرق دلش طالع بود و پرتو انوار الهى پيوسته از مطلع رخسارش ساطع شعشعهء جمالش تابان گشت و مشعله كمالش فروزان قلاب محبتش دل را صيد كرد و زنجير محبتش جان را قيد خواستم ديدار فرخنده آثارش ببينم و گلى از گلزارش بچينم كمر ارادت بر ميان بسته بىاختيار كوچهء چند با قدم شوق دويدم و عاقبتالامر بهپاى قصرش رسيدم ديدم عقد نماز مغرب بسته و دل با حضور به نياز پيوسته شارب الخمرى در پاى قصرش ايستاده و باب عداوت از روى شقاوت گشوده نصيحت گفتمش نشنيد ملامت كردمش رنجيد زبان به درشتى گفتن باز و سنگ جفا بر اهل وفا انداختن آغاز بىخبر از آنكه چاهكن هميشه در چاهست و راهزن گمراه خواست تا سنگى بر صاحبدل اندازد و وى را بىگناه مقتول سازد سنگ حرمت صاحبدل را دانسته از در دريچه بازگشت و بر سنگانداز فرود آمده سرش را بشكست و در خاك آميخت سنگانداز را چون سر شكست و خون فروريخت بىاختيار دست تضرع گشوده به دامن معذرت آويخت چون هدف ندامت شد و از كردار زشت بازگشت صاحبدل را به روى
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة جامع الأسرار نورعليشاه 226
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صجامع الأسرار نورعليشاه ٢٢٦