رحمت آمده از سر تقصيرش گذشت نظم
رو مزن اى بىخبر سنگ جفا * بىسبب بر فرق مردان خدا
اينقدر بر خود مگردان عرصه تنگ * خود بدست خود مزن بر فرق سنگ
بىسبب بر هركه سنگى افكنى * فى الحقيقة بر سر خود مىزنى
سود سنگانداز غير از سنگ نيست * بر رخش جز خون ز سرخى رنگ نيست
سنگ را بگذار و سنگيندل مباش * خود به خونريزى خود مايل مباش
مىزنى سنگ عداوت تا بكى * مىنهى طرح شقاوت تا بكى
چند روزى هم محبت پيشه كن * از حساب رستخيز انديشه كن
تا توانى صاحب تعظيم باش * پيش مردان خدا تسليم باش
. الهى از زندان شركمان به بقعه تنهائى كه منزل توحيد است مقامى ساز كن و از درگه جهالت به درجه عدالت درآورده دريچه از نور حضور بر دل ما باز كن تا از دغابازى نفس بد افعال جسته دست از سنگاندازى برداريم و ريشه عداوت و شقاوت را كنده در مزرع اعمال جز تخم محبت نكاريم آزادئى ده كه گرفتار نگرديم صيادئى ده كه شكار نشويم .
حكايت
عنكبوتى در گوشه بام از مشقت تمام تارى چند بر يكديگر تافته بود و دام پرشكنجى