در بستر آرميد معلوم شد كه طفل از رحم دست دراز كرده راه نفس را حائل شده بود و شاهد اجل معلقى را مقابل سوزن جور به انگشت وى رسيده متالم شده دست جانب خود كشيد سد از ميانه برداشته شد و راه نفس باز رشتهء اجل كوتاه گشت و سلسله عمر دراز نظم
يافته بس مرده جان از نفس كاملان * از نفس كاملان يافته بس مرده جان
مردهدلى تا بكى خيز و بجو كاملى * كامل صاحبنفس مالك ملك روان
كيست زن حامله طالب دنياى دون * نفس دنى همچو طفل در رحم او نهان
در طمع آورده دست راه نفس كرده تنگ * سوزن حكمت كجاست تا بكند دفع آن
اى بطمع گشته مع دست بكش از طمع * تا نزنى بىسبب دست به دامان جان
الهى نفس اماره را كه دشمن خونخواره است در بطن ما جا دادى و انگشت طمع را كه نتيجه حرص و حسد است به عقد نفس گشادى حكم محكم راى عقل را بفرست تا از سوزن حكمت نشترى بسازد و سدّهء گلوگير حرص را كه غدّه دلمردگى و افسردگيست از سينه براندازد تا از پله افراط و تفريط برخاسته شاهنگ ميزان عدالت بگيريم و از غرقاب هلاكت و ضلالت به سفينه نجات درآمده به جهالت نميريم ملكا پادشاها