از حوالى آنجا نشستيم حضرت واهب العطايا ضيافتخانهء بهر ما ترتيب فرمود آنچه متمناى درويش بود ليكن در خلال آن حال رئيس قريه فقير را شاهزاده خراسان كه مفقود شده بود تصور نمود و روز به روز در احترام مىافزود هرچند سوگند ياد مىكردم كه من آن نيستم مفيد نمىافتاد بلكه قوى مىشد اساس آن بنياد آخرالامر اين معنى در خراسان منتشر شد و ساير اهل قرى مخبر گشته از هر طرف سازوبرگ پيشكشى ساز كردند و انقياد اطاعت آغاز حاكم مشهد مقدس را تزلزلى در بناى طاقت روى آورد و در اين خصوص تدبيرها مىكرد كه فقير را به نوعى بر طرف كند و ناوك هلاكت را هدف ، درويش بينوا را لشكر جبن به محاصره حصار دل برآمده درصدد دفع آن برآمد و چندانكه مجادله نمود مطلقا ندادش سود چون راه چاره مسدود ديد با جزع و فزع تمام نزد فقير دويد كه كنج قناعت و جوع سلامت بهتر از خوان كرامت و بيم هلاكت و ملامتست آن گنجى است بىزوال و اين رنجى لايزال شبى دست دعا بدرگاه كبريا درآورده پيدا شدن شاهزاده مفقود را از حضرت ودود مسئلت نموديم على الصباح خبر ورود در آن نواحى رسيده و از قضيه رسته روانه مشهد مقدس گرديديم و بكنجى غنوديم . شعر :
گرت آسودگى