بدست آر از قناعت توشهء * باش قانع تا نيفتى در طمع
كز طمع با ذلت آمد مر دمع
حكايت در فضيلت قناعت
وقتى در ارض اقدس مشهد مقدس در كاروانسرائى با درويش بينوائى همحجره بوديم و همسفره روزها قرص خورشيدمان زيب خوان و شبها از خوشه پروين زبيب قوة روان پيوسته بر سفره قناعت ميهمان و شخص تسليم و رضا را ميزبان چند روزى بدين منوال گذران حال بود عاقبت درويش بينوا را در بناى توانائى شكست افتاد و طاق طاقتش سست شد بنياد آتش جوع خرمن شكيبائى را سوخت و شعله شكايت بر جانش برافروخت تمناى اطعمهء لذيذه از ديار صبرش اخراج كرد و با اين بىخانمان آغاز لجاج گفتم اى درويش دلريش خوان قناعت نعمتى است بىمحنت و تشويش مائده انزوا طعاميست بىمشقت بيش از بيش قال الله تبارك و تعالى
أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ
چون بنى اسرائيل را از شربت نصيحت داء الجوع بهبودى حاصل نشد و مضمون
( اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ ما سَأَلْتُمْ )
را مايل شد حسب التمناى آن از آن شريف مكان رحل اقامت بستيم و در قريهاى