خوش نشسته هر زمان بر دامنى * صورتى بنمايد و پنهان كند
عالمى را واله و حيران كند * حجلهها سازد كه دامادى كنيد
دست و پا كوبد كه دلشادى كنيد * هر زمان نوعى فروشد عشوهء
از وصال خود فرستد مژدهء * تا بدين مژده كند خلقى هلاك
جامه جانها كند از غصه چاك * آخر اين دنيا عجوزى بيش نيست
عشوهء او يكدو روزى بيش نيست * دل نگهدار از فريب اين عجوز
بهر وصلش ز آتش حرمان مسوز * وصل او حاصل نگشته بر كسى
زين تمنا خاك شد جانها بسى * هركه دنيا را به خود نگرفت دوست
از علايق فرد گشت و مرد اوست
حكايت مرموزه - عارفى ديد دنيا را در عالم رؤيا دختر جميله با قامت رعنا داغهايش بر جبين مبين و جراحتها بر پشت پاى نگارين پرسيد كه اين داغ چراست و اين جراحت از كجاست گفت بسيارى از جوانمردان هستند كه از شراب قرب الهى مستند گل مراد نچينند جز از گلشن هدايت و غنچه دل نشكفند جز به نسيم عنايت چندانكه باب طلب به خواستگارى ايشان مىگشايم و جبين مبين بر زمين تمنا مىسايم بارى نظر ملاطفت جز به كراهت نمىگشايند و قبول مزاوجت و مواصلت من نمىنمايند چون مرهم وصلم از ايشان حاصل نيست داغهاى