چنين بر جبينم باقيست و بسيارى از نامردان مىباشند كه تخم محبت من در دل مىپاشند قدم نمىزنند جز به قفاى من و نظر نمىكنند جز به لقاى من پيوسته به طلبكارى من مسرورند و از مقام قرب ذو المنن دور چندانكه بوسهها از پاى من مىربايند و جبين تمنا مىسايند نه ايشان را از مواصلت سوديست و نه مرا از ملاطفت ايشان بهبودى جراحتى كه از پاى من روانست از اثر بوسهربائى و جبينسائى ايشانست قطعه
آرى آرى آنكه مرد حق بود * از غم دنياى دون مطلق بود
خود نپويد راه جز راه هدا * رو نيارد جز بدرگاه خدا
شسته از دنيا و عقبى جمله دست * در مقام قرب حق دارد نشست
وانكه از دنياى دون مسرور شد * از مقام قرب ايزد دور شد
نه ز دنيا كام وى حاصل شود * نه بوصل دوست او و اصل شود
نه در او حجله كند دامادئى * نه بجز غم باشد او را شادئى
گر تو را هست اى پسر هوشى بسر * از غم دنياى فانى واگذر
بگذر از اين كهنه زال و شاديش * پا منه در حجله داماديش
رخ بتاب از مكر اين فرهادكش * گرچه شيرينست باشد رو ترش
اين ترشروئى خريدن تا بكى * كو بكو دايم دويدن تا بكى
رو بجو در كنج عزلت گوشهء * خوش بدست