در آن پيدا گاه پردهدار است و گاه پرده بردار مراد از عراق تن بود و قريه دل نفس لوامه بود درويش ناقابل و برادرش نفس اماره و زن دنيا و نفس ملهمه بود توبه فرما و نفس مطمئنه قبولكننده توبه و عفو نماينده حوبه نظم
سخن صوفيان صاحبدل * همچو آئينه صاف و بىرنگست
صورت خويش اندر آن بيند * هركه با رنگ و هركه بىرنگست
عاشقان را به زخم دل مومست * فاسقان را به فرق سر سنگست
. الهى نفس ما را الهامى ده كه راه تردّد از ديار امّاره بگرداند و كميت ايقان را به عرصه اطمينان از كمند شك و گمان برهاند و دل ما را دل آرامى ده كه دست تصرف اين كهنه زال پرمكر و فسون را كوتاه سازد و بنياد عفت را به تندباد شهوت تبه نسازد تا به دستيارى عفت دامن عصمت بگيريم و در بيابان هلاكت به ضلالت نميريم آه آه از جفاى اين عجوزه مكّار و از وفاى اين دو روزه غدّار كه هر لحظه رنگى مىسازد و هر لمحه نيرنگى مىبازد و از پس پرده مكر و فريب جلوه مىنمايد و دل هزاران را به كمند كرشمه و ناز بجلوه مىربايد به مژده مواصلت عالمى را شوقناك كند و به ورطه مفارقت هلاك نظم
چيست دنيا كهنه زال پرفنى