بىانباز درياى عزت به جوش و سحاب كرم بخروش صاحبدلى رسيد و از چنگ نفسم رهانيد و از منزل شرك برآورده بمقام توحيد رسانيد معلوم شد كه اصل را فرع مىخواندم و هجر را وصل نه از وحدت خبر داشتم و نه از كثرت گلخن شهوت را ناميده بودم گلشن وحدت اكنون چنين دانم كه تا انسان در حالت بشريّتست و اثرى از شهوت در او باقيست اسير كمند كثرتست و از آزادى وحدتش خبر نيست زيرا كه تا كسى قبل از مردن اضطرار به اختيار نميرد و شيشه هستى را به سنگ فنا نشكند در مصطب توحيد جام بقا نگيرد و هركه باضطرار يا اختيار بميرد در منزل خواب و خور قرار نگيرد سرچشمه غفلت خوابست و منبع شهوت خور و هركه از اين دو دور است هرگز نميرد قطعه
گويم سخنى بينوش اين گوش خرت به فروش * بيدار شو از غفلت رو پنبه بكن از گوش
اين شيشه هستى را با سنگ جفا بشكن * در مصطب توحيد آى از جام بقا مىنوش
رو ناخن غفلت را بر دامن عصمت زن * دراعه شهوت را زين بيش منه بر دوش
. سخن درويشان چون درونشان آئينه مصفاست صورت افعال هركس