نه هوائى ماندش در سر و نه هوس در تن ظلمت كفر از دل او دور شد و نور ايمان روشن تيغ لا در دست گرفته خويش را در پاى الا الله سر ببريد و شيشه هستى را به سنگ نيستى شكسته باده توفيق از جام تحقيق كشيد شبى در عالم واقعه ديد تير توبهاش بهدف اجابت نشسته از بند عوايق و علايق به كلى جسته كفش بردار حلقه درويشانست و بجان و دل خدمتگار ايشان على الصباح از در تسليم درآمده و باب تعظيم گشود و سجده شكرى بجاى آورده شرح واقعه نمود گفتم از تو چه خطا سر زده بود كه در اين مهلكه پا نهادى و هدف ناوك بلا شده كمان هوس گشادى زبان انكسار بيان باز كرد و سيلاب سرشك از ديده آغاز گفت سالها در دل ذكر خدا مىكردم و در صحبت صاحبدلان بسر مىبردم جز فكر خدا نبودم انديشهء و جز شيوه اطاعت نبودم پيشهء پيوسته در حلقه موحّدان بسر مىبردم و سخن مىگفتم و گوهر توحيد با الماس تجريد مىسفتم عاقبتالامر سخن به جائى رسيد كه گفتم منم قطب زمان و صاحب دوران باد نخوت وزيدن گرفت و آتش شهوت زبانه كشيدن دامن عصمت از كف رها شد و گريبان عفت بر تن چاك نه عقل مميز را تميزى و نه مدركه را قوه ادراك شراره شره بر دل غالب شد و دل به هوا و هوس طالب الحمد لله در كرم باز بود و ملك قدم
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة جامع الأسرار نورعليشاه 214
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صجامع الأسرار نورعليشاه ٢١٤