يكرنگيست و شكيب به ميان دربند تا هر فرعى را اصل نخوانيم و هر هجرى را وصل ندانيم .
حكايت يكى را ديدم كسوت درويشان در بر و از وصف ايشان بىخبر در قريه از عراق با زوجهء اخيه هم وثاق هر دو هم را تنگ در بر گرفته و در بستر هوا و هوس خفته بند عصمت را گسسته پاى عفّت را شكسته قضيب بىشكيب در چشمه كمر در نبرد و آسياى سرين سيمين در گردش بود .
دست يكى بر زمين پاى يكى بر هوا * هر دو بهم كامجو از سر مهر و وفا
مرد هوسباز را دست حمايل بزن * طوق ميان مرد را پاى زن بىحيا
گفتم اى صوفى ناصاف و اى كافر بىانصاف مگر از خدا بىخبرى و انديشه روز حسابت نيست اين زوجه برادر تست با او هوسبازى تو از چيست گفت خاموش كه مقام وحدتست و هنگام فرصت در ميان من و برادر جدائى نيست دو تن كه لحمك لحمى شدند يكيست گفتم اكنون برخيز و در پناه توبه گريز كه فضله شيطان خوردى و عرض موحدان بردى ختم رسل محمد مصطفى ص با على مرتضى عليه التحية و الثنا كه لحمك لحمى بودند و در توحيد مسلم چرا هرگز از ايشان چنين فعلى بظهور نرسيد و از اينگونه سخنان از لب مباركشان گوش كس نشنيد