مقوله سخنان نگويند و ملامت يكديگر نجويند شعر
سخنى گويمت حكيمانه * ياد گير و مخوانش افسانه
در ميان دو كس كه بينى جنگ * تا توانى به صلح كن آهنگ
شربتى راستى ميان آور * سخن خير بر زبان آور
آب سردى به روى آتش ريز * ورنه زود از زبانهاش بگريز
. الهى به شهر حقيقتمان گذر دادى و بنهر معرفتمان نظر گشادى طايفه عقل و جهل را بر كنار آن نشانيدى و سلسله مخالفت و منافقون در ميان جنبانيدى زبانى كرامت فرما كه سيف قامع گردد و بيانى عنايت نما كه برهان قاطع شود تا ريشه مخالفت را به تيشه موافقت بركنم و رشته نفاق را گسسته سلسله تفاق سر كنم الهى از چنگ علايق و عوايقمان برهان و به دايره مجردان و موحدان ايمان برسان كسوت خودنمائىمان مپوشان و شربت خودرأييمان منوشان پالهنگ كثرت را از دل و جان باز كن و به كمند وحدت سرافراز تنوره غرور و شهوت را كه تنور نخوتست بر تن ميفروز و هزار وصله تزوير و تلبيس را كه خرقه ابليس است در بر ميندوز توجه چهار پر را بر ما صادق كن و چهار طبع مخالف سركش را موافق گردان چهل تار شرك را كه رشته دورنگيست و فريب از كمر بگشاى و يك تار وحدت را كه سررشته