بر دهان بند قفل خاموشى * لب گشايد چو بىخبر به ستيز
دم مزن آتشش مگردان تيز * يا بدار القضا بشو راضى
تا كند پوست از سرت قاضى
. معلوم شد كه دانائى در ندانستن بود و رهائى در زبان بستن نگر در حاجت مدعى اگرچه حجتى است باطل اظهار مدعاى حقگو در دهان سمّى است قاتل سخن عاقل بجاهل درنگيرد و آئينه ناقابل عكس نپذيرد قطعه
خيز و ز گوش خرد پنبه غفلت درآر * كن ز لب كاملان در سخن گوشوار
بيخ جهالت بكن تخم تعقل به كار : * تا رسدت زين چمن نخل تمنا ببار
. زبان بستن به حقيقت به ضرورت بحريست پرگوهر و سخن گفتن به مصلحت مهريست ذرهپرور اين هر دو جوهر يك كانند و گوهر يك عمان گاه آب انگيزد و گاه آتش گاه تسلى نمايد و گاه مشوش نظم
خموشى گرچه بحرى پرلآليست * بوقت مصلحت اندر سخن كوش
سكوت و گفتن بى جا خرد را * كند تيره چراغ روشن هوش
نه دائم در سخن باش و نه صامت * گهى خاموش باش و گاه بخروش
نظر كن اقتضاى وقت آنگه * هرآنچه مصلحت بينى در آن كوش