تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة جامع الأسرار نورعليشاه 208

مساهمون:

صجامع الأسرار نورعليشاه ٢٠٨
بجلوه جمال پيراسته سخنش تشنگان را چشمه حيوان و كشتگان را حيات جاودان گاه بديده گريان گهر هجران سفتى و گاه با لب خندان خبر وصال گفتى نظم
گاه مىرفتى به جاروب مقال * از ضمير خستگان گرد ملال گاه اندر جام مخموران هجر * باده پيمودى ز ميناى وصال هردم از بحر فضيلت ريختى * گوهر دانش به دامان كمال
گفتم هر صبح و شام رفته جمال باكمالش به بينيم و گل از گلشن صحبت بامسرتش بچينم چند روزى بگذشت صيت فضلش منتشر گشت و قاضى بىخبران بر كمالش مخبر آتش حسد در دل قاضى شعله كشيدن گرفت و باد غرور بر سر و رويش وزيدن فرمود تا وى را در محكمه قضا آورده و ايرادى گرفته مقتول نمايند از آنجا كه ضمير روشندلان آئينه مصفاست و صورت افعال نيك و بد در آن پيدا چندانكه در معركه سؤال عقد مكالمه بستند و باب مجادله گشودند گوى معانى از چوگان بيانش جز جواب لا ادرى نربودند زبان به حكم ضرورت از گفتار بست تا از قضيه محكمه قاضى رست نظم
كى خردمند نزد هر جاهل * گويد اسرار در حق و باطل داند آن‌كس كه با خبر باشد * كه زبان پاسبان سر باشد گر تو را هست عقلى و هوشى * بر دهان