ريختى بر خاك ظالم روغنم * تار كردى روزگار روشنم
واندگر بر فرق سر مىريخت خاك * در عزادارى نموده سينهچاك
كه مرا بر باد دادى دستگاه * مال و فرزند و زنم كردى تباه
هر دو باهم گشته سرگرم نزاع * تا كه خور برداشت از گيتى شعاع
اين حكايت وصف حالى شد بيان * از براى مردمان اين زمان
كز شراب فكر باطل روز و شب * مست و لا يعقل به لهوند و لعب
غافل از سود و زيانشان بر دوام * ديگ سر در جوش از سوداى خام
نفس سركش گشته بر ايشان سوار * خوش كشيده چون خرانشان زير بار
با هزاران گيرودار و دبدبه * روغنى گويد كه هستم در دبه
تا به جوش آرد از آن ديگ طمع * جمله را سازد بذلّ حرص مع
پس از آن انديشهها زايد بدل * جان و دل گردد اسير آب و گل
خانهها سازد پس از وهم و خيال * بر دل و بر جان نهد بار عيال
هر زمان نوعى نمايد جلوهء * بر سر هريك گذارد دبهء
ناگهان آن دبه افتد بشكند * جمله را بنياد هستى بركند
مجموعه رسائل عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة جامع الأسرار نورعليشاه 206
مساهمون: گروهى از نويسندگان
صجامع الأسرار نورعليشاه ٢٠٦