خانمان جمله را ويران كند * جان و دل در داغ آن بريان كند
گر تو را هوشيست رو كنجى بمير * تا توانى دبهاش بر سر مگير
پيش از آن كو دبهات بنهد بسر * دبه بشكن بگذر از هر نفع و ضر
اى خوش آن كو مرد و اين دبه شكست * گشت خاموش و زهر رنجى برست
گر تو هستى مرده با خود دم مزن * تا قدم ننهى به صحراى فتن
مرده كى دارد زبان گفتگو * رو زبان از گفتگو كن شستشو
مردهء تو گرچه گوئى مردهام * مرده كى دم زد ز بهر بيشوكم
الهى دبدبهسوار ستمكار نفس را كه كوكبه غرور و نخوتست بر ما مگمار و دبهء كه پيوسته نفس را به جوش آرد و آتش حرص و حسد را بخروش بر سر ما مگذار زبان ما را از آنچه زيان است خاموش كن و خيالات رنگارنگ باطل را از دل فراموش تا جز ذكر تو بر زبان نياريم و جز فكر تو در دل نگذاريم حكايت در فوائد خاموشى صاحبدلى را ديدم در محفلى نشسته و عقد صحبت با كاملى در ميان بسته هر قطرهء از زلال گفتارش بحرى پرلآلى و هر ذرهء از پرتو رخسارش مهرى لايزالى چهره جمال بر نور جلال آراسته و آئينه جلال