سودم آواز ديوانه را سوار بشنيد و عنفا از گور بيرونش كشيد چون ملك سؤال بضرب تازيانه آتش الم بجانش افروخت چندانكه گفت مردهام سودى نداشت دبه بر سر و دست به دامن ريش گاو زده در بحر فكر خام غوطهور گرديد كه از اين صد دينار اجرت ماكيان بخرم و از بيضه او جوجهها به عمل آورم بعد از كثرت جوجه و ماكيان بخرم گوسفندان چون گوسفندان را نتيجه بسيار شود نوبت اسب و گاو و حمار شود عاقبتالامر در دار الوسوسه فكرت خانهء بنا نهاد مناكحه نموده شد صاحب اولاد پس پسرش رسيد بسن چهار رفت از خانه بجانب بازار و از براى طفل خود نخود بريان خريد و داخل خانه گرديد فكرت چون بدينجا رسيد گفت پسرم مىگويد بابا در جيب چه دارى به من ده جواب گويم نه چيزى نكرده خريد دامن از دست پسر كشيد دبه از سر بيفتاد و روغن بريخت سوار با او به نزاع آويخت كه اى بدبخت دبه روغنم شكستى و در عيش برويم بستى ديوانه گفت ريشه اميدم گسستى همانا ظالم و جابر هستى خانهام را خراب كردى و در داغ فرزند جگرم را كباب نظم
آن يكى بر كف سنان عزم داشت * سينه آن چاك از آن جزم داشت