تا وى را ببرد بنياد ، صاحبدلى رسيد و گفت اى كه بر سر درختى از بدبختى نشستهء بيخ مبر كه از پا درافتى و ريشه هستى را كنده به خاك نيستى بسر افتى از آنجا كه ديوانه كمان قضا را فرمان بود و ناوك قدر را نشان شربت نصيحت در مذاقش تلخ افتاد و غره غرا در سلخ هاىهاىكنان خنديدن آغاز كرد و برگ بريدن ساز قطعه
اى قضا را بجان شده همدوش * با قدر گشته دست در آغوش
پاى بر فرق هر نهال منه * تكيه بر بالش و بال مده
برمكن ريشه درختان را * بشنو پند نيكبختان را
داروى ناصحان مگردان قى * اره بر پاى خود منه هىهى
اره بردار و پند من بشنو * بيخ خود برمكن سخن بشنو
گوش ديوانه پند درنگرفت * بيخ ببريد و اره برنگرفت
تا كه افتاد و سرنگون بر خاك * سينه مجروح گشتش از خاشاك
ريشه بركند نخل راحت را * سر فروكوفت استراحت را
عاقبت بيخ شادمانى را به اره نادانى بريد و نهال دردمندى را در دل مستمند نشانيد چون ديد ساعد توانائى مجروح شد و جراحت ناتوانى از آستين بريخت