گه ز عزت در طمع اندازدت * تا بذلت در طمع مع سازدت
هر زمان بنمايدت رنگى دگر * سازد از بهر تو نيرنگى دگر
تا نمايد فرع را پيش تو اصل * سازدت مهجور از دربار وصل
. فرع نموديست فانى و اصل بوديست باقى گر طالب و صلى باصل كوش و از فرع ديده بپوش هندوى نفس را مسلمان كن تا از چنگ نيرنگ برآئى جمعيت افكار مكر را از دل پريشان كن تا از در بىرنگى درآئى نظم
پاى بىرنگى چو آمد در ميان . * رنگ و نيرنگت همه شد بر كران
ليك تا در دل بكارى تخم رنگ * حاصلى جز رنگ كى آرى بچنگ
اينهمه رنگ تو اندر كف دلا * يكدو روزى بيش نبود چون حنا
دست و پا را زين حنا كن شستشو * رنگ را بگذار و بىرنگى بجو
تا ز بند هجر آزادت كند * در كمند وصل دلشادت كند
حكايت شنيدم ديوانهء در هندوستان نه هواى باغ بودش و نه هواى بوستان پيوسته در ويرانهها بسر بردى و گياه بيابانها خوردى روزى به دشتى گذشت درختى ديد بر دامان دشت آتش جنون بخروش آمد و ديگ سودا در جوش ارّهء بدست آورده پا بر سر درخت نهاد ساعتى بر او نشسته خواست