بر قطره آبى طالب سبوئى بىآب در پيش داشتم و ياراى آب كردن نداشتم سحاب رحمت از درياى قدرت خروشيدن گرفت و زلال جاويد از چشمه اميد جوشيدن آبدارى از در سخا درآمده سبو برگرفت و از زلال كرم پر نموده بنهاد و برفت دست قضا آستينفشان قانون قدر ساز كرد و گيتى پاىكوبان در طرب آمده جستن آغاز و لوله از زمين خواست غلغله به سبو نشست آب بريخت و سبو بشكست گوهر نامرادى را با مژه خونپالا سفتم و شربت تشنهكامى را نوشيده نظمى آبدار گفتم نظم
بصحراى فنا در ديگ سودا * خيال آب و نان پختن ز خامى است
اگر لبتشنه آب حياتى * زلال زندگى در تشنهكاميست
خط لب معشوق ازل كرده برات * بر چشمه تشنهكاميم آب حيات
از تيغ ستمگر كشدم زنده كند . * ور سمّ جفا بنوشدم هست نبات
. رئيس طايفه هنود را از آتش اين سخن شعله در سر گرفت و ديده جان بنور ايمان منور دل از ظلمتكده كفر برگرفت معلوم شد كه درستى سبو در شكستن آن بود و زلال اميد در چشمه نوميدى پنهان نظم
ز نوميدى بسى اميد خيزد * ز جيب تيره شب خورشيد خيزد
شهيد عشق جانان زنده باشد * پس از هر گريهاى صد خنده باشد