گرت با آب حيوان هست كامى * بود سرچشمهاش در تشنهكامى
چون هندو جامه كفر بر تن دريد و بتشريف ايمان مشرف گرديد گفتم از نيرنگ و فنون چه دارى بيان كن بارى گفت چون پاى بىرنگى در ميان آيد نيرنگ را رنگى نماند نظم
كيست هندو نفس كافركيش تو * خوش نشسته روز و شب در پيش تو
مىكشد هردم به نيرنگى تو را * مىنمايد هر زمان رنگى تو را
گاه آرايد لباس فاخرت * برنشاند گاه بر پشت خرت
گاه رخشى زير زينت مىكشد * گاه از زين بر زمينت مىكشد
گاه سازد قصرهاى زرنگار * صف كشيده چاكران در وى هزار
گاه سازد بند فرزند و زنت * طوق لعنت را نهد بر گردنت
گه ز دوزخ گويد و گاه از بهشت * گه به كعبه آردت گاهى كنشت
گه به شهر و گه به صحرا خواندت * گه به ساحل گه به دريا راندت
گه گذارد تاج شاهى بر سرت * گه دواند چون گدا بر هر درت
گه به صلحت آرد و گاهى به جنگ * گه به نامت مىكشد گاهى به ننگ