نمىزند غلام ساعتى در بحر مراقبت غوطهور گرديد و بدينگونه لئالى فكرت برشته بيان كشيد قطعه
برآر آئينه دل را ز زنگار * در آن بنگر فروغ عكس دلدار
شود تا سرّ اين معنى عيانت * تجلى راز گردد طور جانت
رسد از حق تو را هردم ندائى * به گوش جان به هر صورت صدائى
بدل شمع وصالت برفروزد * چو پروانه پروبالت بسوزد
در مشاهده اسرار عالم صغير و كبير
عالم اگرچه خانهايست پر از نقش و نگار عالم را آئينهايست خالى از زنگ و غبار هر نيك و بديكه در آن نمايانست صورتيست كه در باطن تو پنهانست چشمى كه بىعيب است نظر بعيب اين و آن نكند دلى كه لا ريب است آلوده شك و گمان نشود اين پردهء كه تو را بر چشم است موجب دلتنگى و خشم است و اين شجرپندارى كه در دل كارى ثمرش همه ذلتست و خوارى پرده بردار تا از عيب برهى پندار بگذار تا از ريب بجهى چون چنين كردى عارف يقين گردى آنگه هر ذرهء كه تو را در نظر آيد مهريست كه از مطلع انوار برآيد و هر فكرى كه تو را در دل روى نمايد خزانه اسرار را در بگشايد نه نقش بينى و نه نگار نه زنگ بينى و نه غبار خالص شوى