از بند جهان برآيد و جان گردد * گيرد ديت خويش ز جانان جانان
وندر دو جهان قرين جانان گردد
. الهى اين چه حسنست كه از پرتو آن شمع محبت افروختى و پروانه جان محبان را در زبانه آن بالوپر سوختى و اين چه صوتست كه هرگه نغمه از آن به گوش آمد جان مهجوران بينوا را مژده وصال به گوش آمد شعر
چه حسنست اينكه هرجا شمع افروخت * پر پروانه جانها همه سوخت
چه صوتست اينكه از يك نغمهاش دل * به بزم وصل جانان كرد منزل
. محب را مدام نقد جان در بوته محبت بگداز است و گوش دل به پيام وصال محبوب باز نظر نكند جز بجلوه جمال و خبر نشنود جز مژده وصال غريب حكايتى است و عجيب روايتى كه هرك را تابش جمال برافروزند به آتش جلال بسوزند و هرك را مژده وصال رسانند به جزاى آن جان بستانند نظم
تابش حسن آتشافروز است * در تن عاشقان روانسوز است
مژده وصل مىرسد از دوست * جان فدا كن كه مژدگانى اوست
. حكايت پادشاهى را غلامى بود بديع الجمال و خوشآواز عشاق بينوا را با نغمه داودى